پیوندهای مهم

 

  

  

 

 

X
اخبار

چل چلی کوفکا

آقای ابوالفضل عبدوس دفتریار اول دفتر اسناد رسمی شماره 6 سمنان وبلاگی دارد مسمی به "محضری کوفکا" و چون واقف به حلاوت و شیرینی قلم خود بوده است ، خودش را "طناز قومسی" می نامد . از آنجا که علاوه بر ناملایماتی که در نوشتار زیرین ذکر کرده است ، بلاگفا هم با ایشان سرناسازگاری داشته و از دسترس خارج شده است ، لذا از ایشان خواستم مرقومه خود را که در هشتمین همایش فضای مجازی دفاتر اسناد رسمی قرائت نمود ، جهت انتشار به "بنچاق" بسپارد . آنچه در ادامه می خوانید شرح حال " طناز قومسی" است .
دو شنبه 28 ارديبهشت 1394
4471

به نام خدا

 

 

آقای ابوالفضل عبدوس دفتریار اول دفتر اسناد رسمی شماره 6 سمنان وبلاگی دارد مسمی به "محضری کوفکا" و چون واقف به حلاوت و شیرینی قلم خود بوده است ، خودش را "طناز قومسی" می نامد . از آنجا که علاوه بر ناملایماتی که در نوشتار زیرین ذکر کرده است ، بلاگفا هم با ایشان سرناسازگاری داشته و از دسترس خارج شده است ، لذا از ایشان خواستم مرقومه خود را که در هشتمین همایش فضای مجازی دفاتر اسناد رسمی قرائت نمود ، جهت انتشار به "بنچاق" بسپارد . آنچه در ادامه می خوانید شرح حال " طناز قومسی" است .

 

..............................................................................................................

 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنـــــا سخـــــــن آشنــــــــا نگه دارد

 

 

مورخان هنگامه به خشت افتادن و آغازین گریه گوشخراش مرا به سال 1354 بنوشتند و یه گاهشمار چهارپا نشان سال میلادم خرگوش بشد و بخت و اقبال این قدم نو رسیده هم به خواب خرگوشی برفت و بیدار و هوشیار نمودنش بس غامض آمد.!!

 

 

لسان الغیب دست مرا بگرفت و بر لب جویی نشاند تا به مدد گردش مه و خورشید و فلک حسرت عمر رفته را بر دل ما بنشاند سالها آمدند و رفتند و این آمد و شدنها به 40 رسید ودر ایالت قومس این عدد آسمانی را به کف آوردم خلق چو این عدد را بدیدند جملگی گفتند چه سعادتی عقل و خرد کمال یافت . آهی شگفتانه و متحیرانه از نهاد بر کشیدم و بگفتم طناز قومسی و عقل و خرد محال آید .!!! و بسان دو شاه تاجدار که در یک اقلیم نگنجند . گفتم شاه به خاطر آمد بوسه ای زنم بر دست و قلم ابوالفضل بیهقی که عبدوس را به دربار غزنویان برد و معتمدی ساخت اورا بر شاه محمود غزنوی و همنشینش نمود با حسنک وزیر و از درباری شدن خویش در کتابها حظ وافی و کافی نصیبمان نمود .

حال کلاس اولی گویم چهار بسته ده تایی از عمرم را بدادم و به کلاس بالاتر میروم و در ربع چهارمش بدون کنکور رتبه نخست خود شیفتگی را از آن خود می نمایم و نارسیس وار خود را طناز قومسی می خوانم .

از چشمانتان خواندم که می پرسید از چه زمانی طناز قومسی شدید ؟

خواهم گفت از همان روزی که مهر تایید بر دفتر یار شدنم کوفتند و مستندش را به دستم دادند و نیک مردی از قبیله ثبت و املاک بشارت داد مرا که پیشه ات تورا قرین انفارکتوس و همدم گل خشخاش می نماید .!! و نگریستن به اینه و صداقتش در بازنمایی مو ومحاسن سپید و چشمان کم سو من طناز قومسی گویا عنقریب ان محقق خواهد شد .

باز هم بگو از چه زمانی طناز قومسی شدید ؟

سخت است ولی میگویم از همان روزی که نوشته های من میخ شدند و گوشهای دیگران سنگ ، حرفهایم آب شدند و ظرف دیگران آبکش . از همان روزی که از توبیخ و مجازات ترسیدم اما از وجدانم بیشتر و بیشتر که مبادا در هنگام مواخذه ام خجل و شرمسار گردم !!!

باز هم بگو از چه زمانی طناز قومسی شدید ؟

از همان روزی که چتر های حمایتی کانون علی الخصوص بیمه اش آنقدر بر سرم سایه افکند و از فرط سایه خوابی تمام خیالم خمود گشت و عیال فداکار و دلسوز،، من و فرزندان را بیمه خویش نمود تا رخت رخوت از تن برون کنیم و اندکی در زیر نور خورشید نشاط یابیم و رخسار برنزه نماییم .!!!

باز هم بگو از چه زمانی طناز قومسی شدید ؟

از همان روزی که عده ای صاحب زر و زور قانون مصوب را به سخره گرفتند و فقیر بودنشان در مناعت طبع انگیزه ای شد برایشان تا سلاح عوامفریبی بر دست گیرند و آب را به آسیاب خویش برند و نان از سفره ما بربایند . حال رعایت بهداشت حقوقی اش چه شود پیشکش و بحثش محفوظ . !!!!

 

 

 

باز هم بگو از چه زمانی طناز قومسی شدید؟

از همان روزی که رجلانی اهل سیاست ، رجلانی اهل قضا و رچلانی اهل مذهب همه و همه به لسان و کلام خاص و ناب خویش بر حال زار صنف ما گریستند اما جام اشک آنان و بقچه حال زار ما به طاقچه نسیان گذاشته شد و عجب گردی بر آن بنشست !!!

باز هم بگو از چه زمانی طناز قومسی شدید ؟

از همان روزی که جمع در آمد ماهیانه من از نصف حداقل حقوق و دستمزد قانون کار هم فراتر نرفت و مصداق عینی اقتصاد مقاومتی گشتم و اگر رفیقان شفیق مددی نمایند دو سه خط صعود می نمایم و به زیر خط فقر خواهم رسید و بالا آمدن از آن شاید وقتی دیگر .!!!

بازهم بگو از چه زمانی طناز قومسی شدید ؟

از همان روزی که مردم شریف گشتند و رفاه و وضعیت معیشتی آنان دغدغه همگان شد و نردبانی به زیر پای نرخ شیر و ماست میوه و روغن و خدمات ارایه شده توسط زید و عمرو از ما بهتران گذاشته شد تا صعود نمایند و لیکن نردبان را از زیر پای صنف مظلوم ما بیرون کشیدند .

بازهم بگو از چه زمانی طناز قومسی شدید ؟

از همان روزی که رویه های سنتی محضر را با هزار صلوات به گنجینه تاریخ سپردیم و با سینه ای ستبر و با غروری عجین با افتخار سوار بر امواج اینترنتی گشتیم و سکان کشتی ثبت آنی را به دستمان دادند و خدمه ای بودیم نابلد که اکنون ملوان و کاپیتانی شدیم حاذق کاربلد که این کشتی را به دریای دیگران هم خواهیم برد !!!!!

بازهم بگو از چه زمانی طناز قومسی شدید ؟

از همان روزی که دیگران دفتر مشق خویش را به ما سپردند تا تکالیقشان را بی اجر و مزد و هر روز بیشتر از دیروز با خطی خوش و خوانا انجام دهیم حال اگر سهو قلمی بود و کافش را گاف می دادیم ترکه ها در آب و فلک به راه و تو گویی گاف ما عجب کلان اختلاسی است !!!!

دیگر می دانم که میدانید طناز شدنم به کدام افق بود و میداتم که میدانید هنوز هیچ کس هستم در انبوه آدمها !!!

اگر جامه از سیاهه های طنز نمای من قومسی برون آورید آنچه عیان میشود درد است و درد . دردی است واقعی مشترک بین من و شما . دردی است که به سببش دیگر گونه هایم به سیلی هم سرخ نشود

بگدارید بگویم چه دیدنی شده ایم ازبس که به دیده نیامدیم .

طناز قومسی در اوج نا امیدی " مداد رنگی ها " را نوشت تا درد نا امیدی از بهبود صنفش را به امید بدل سازد . " سنگ نامهربانی بر سرش خورد دردی نوشت بنام "کوفکا و سنگ " کلام نا مهربان به گوشش خورد خویش را ژاژ خای نامید تا دردش را بنویسد . سخنانی سنگین دل شیشه ای اش را شکست درد خرد شدنش را با "کنیبه های شیشه ای "نوشت . از کم لطفی ها و بی محبتی ها مذاقش تلخ شد وصف تلخی را با "چند فنجان چای تلخ " نوشت . دردنامه هایی نوشت از ” گالدوج " و " غول چراغ جادو و دهها دهها درد و هنوز در امتداد درد است .

طومار درد بلند است لیک طناز قومسی سخن کوتاه نماید و آخر اینکه دلم پر امید است تا در این نشست و در این جمع خوبان تدبیری اندیشیده شود تا بر زخمها مرهم و دردها تسکین یابند همه به یکصدا می گوییم ای والا نشینان گاهی نگاهی .

. صبر کنید اندکی صبر کنید بهار دو پیراهن به تن نمود آیا میشود بهار به خانه ما بیابید و سومین پیراهنش خلعتی باشد از سوی ما ... من دانه ام در دل خاک بهار بیا که سبز شدن میخواهم .

 

 

ایمیل های واصله